جهنم آبی

خرید بک لینک

گاه زَخم هایی زِ سَر تَصادُف باری،گاه زَخم هایی به عادت؛باری،باری...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:21&nbsp توسط آنــارام |
جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: زَخم, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

یک کلنجار ذهنی عمیق بین خودت و خودت بین خود چند سال پیش و خود نیامده ات پر آشوب تر از هر جنگ تا به کنون پر حادثه تر از هر حادثه پراز تاریخ با تعداد بیشماری جان باخته که هنوز نفس می کشند و راه می روند یک کلنجار بی پایان بین انچه قلب می گوید و انچه عقل! با قضاوت قاضی "وجدان" برای صدور حکمی به قدمت تاریخ برای رها کردن قسمتی از خود که با برخود یاقوت های قرمز به آتش افتاد آنا + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:4 توسط آنــارام | جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: کلنجار, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

تو رو بخاطر خودم دوست داشم

و این خودخواهی کریهی بود که قداست عشق رو به زیر سوال برد

و در اخر تو رو بخاطر خودت رها کردم

و این تاوان خودخواهی من بود

آنا

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:6 توسط آنــارام |
جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: خودخواهی,عشق, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

سیاهی شب بالا پشت سرم بود;اما میدیدمش! سیاهی رو می دیدم, سرما رو حس میکردم, ستاره هایی که همه مثل ماهی های تشنه لب ساحل اومده به لب آسمون اومده بودن رو می دیدم, می دیدم که نورانی تر از همیشه چشمک میزنن, حتی سوسوی چراغ نفتی هم اتیش جنگل شده بود برای یک لحضه; با رسیدن سرمای دستام و گرمای سیاهی تنش; ستاره ها همه منفجر شدن! روز شد! دستام که دورش حلقه شده بود میکاویدش, به جبران تمام لحضه هایی که نبوده, به ترس تمام لحضه های اینده, یه ترس بدی داشتم از "از دست دادنش" !!! مثل همیشه با حرفاش بم امید می داد یه امید همراه با یه ترس مبهم قدیمی; ترسی که درون من بود و خبر داشت از یه اینده ی لرزان نزدیک, چشم جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: سیاه,آسمون, نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

گاهی باید آسمون هامون رو رها کنیم حتی اگر به لب ـش رسیده باشیم

نه چون آسمون سیاهمون رو دوست نداریم

چون آسمون ـمون یه خورشید دیگه داره

که صبح تا شب براش می تابه

و شب تا صبح ...

آنارام توانا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:55 توسط آنــارام |
جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: پانوشت,سیاه,آسمونمن, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

آمد سر و چه سر آمد تلخی!

آنا

جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: پانوشت,چند,حجم,افکار,سنگین, نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

نمی دونم اونا بش چی میگن یا چی صداش می کنم ولی نمیخوام با حس های فیک دور و برم وقاطیش کنم یا به ترشح یه سری هورمون و سن خیلی افتضاحمون ربطش بدم نه این یه چیز جدید بود یه چیز که فقط بین ما بود یه چیز ناب تازه و سرزنده یه چیزی که با هوس قاطی نشد و ناب موند می خوام از اون حسی که بینمون بود بگم اسمش عشق نبود علاقه یا دوست داشتن یا حمایت و دلسوزی نبود حتی جاذبه بدن ها مونم نبود هر چند بعد تر ها همه ی این حس های مزخرف وارد اون حس ناب شدن و فکر کنم همونجا بود که همه چی شروع به خراب شدن کرد چیزی نبود که تا حالا تجربش کرده باشم فکر نمی کنم کسی هم غیر ما تجربش کرده باشه حتی اگر هزار سال بگذره هر چند جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: شراب,ناب, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

درب جهنم را باید بست و گذاشت جهنمیان در ان اسوده گیرند,

درب های بهشت به روی ما باز است

چه نیازی به سرمای ظلمانی دفتری کهنه!

آنا

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 18:1 توسط آنــارام |
جهنم آبی...

ما را در سایت جهنم آبی دنبال می‌کنید

برچسب: درب,باید,بست, نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

صفحه بندی